آفتابی ترین سایه
ارزش مده اي شاعر عشقِ مردم را. هايوهويِ آنيِ
ستايشهاي پُرشور خواهدگذشت و تو خواهيشنيد قضاوتِ جاهلان و خندهي جماعتِ سرد را سلطاني تو. در تنهاييات
زندگي كن رهسپار شو در
جادهي رهايي هركجا كه انديشهي
رهايَت كشانيد به كمال رسان ثمرات انديشههاي محبوبت را و در ازاي اين
دلاوريِ نجيب پاداشي طلب مكن. پاداش در درونِ توست تو خود دادگاهِ متعاليِ خويشي تو خود توانِ ستايشِ
كارِ خويش را داري از همه سختگيرانهتر از كارِ خويش
خشنودي اي هنرمندِ سرسخت؟ اگركه خشنودي از
كار خويش بگذار نفرينش
كنند جماعت و در شيطنتِ
كودكانهشان بلرزانند سهپايهي آتشدانت را و تف بيندازند
به قربانگاهت جايي كه آتشِ تو شعلهور است. یـار مـرا غـار مـرا عشــق جگـرخـوار مـرا یـار تویـی غار تویـی خواجه نگهدار مرا سیــنه مشـروح تویی بر در اسرار مرا مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا قنـد تویـی زهر تویی بیش میازار مرا روضه اومیــد تویـی راه ده ای یار مرا آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا پخته تویـی خـام تویی خام بمگذار مرا راه شـدی تا نبـدی ایـن همه گفتار مرا نشستم کنارساحل عاشق منتظر طلوع عشق توام خورشیدم بتاب و منو گرم عشقت کن خورشیدم بتاب و غرق بوسه های زندگیم کن ببین دل من تنها درساحل عشق ببین چطور مشتاق طلوع گرم خورشید عشق توست من بودم ودریای عشق تو بلند بلند صدایت کردم باموج عشق که اومدی تورامحکم تو اغوشم فشردم نرمی تنت گیجم کرده بود حس قشنگی داشتم
امشب هوا سرد است امشب اشکها بی ارزشند امشب دوستت دارم بی معنیست امشب چیزی درون تو مرد امشب چیزی درون تو دفن شد رها کن رها شده ای ... باز من و چند کتاب معرفت نيست درين معرفت آموختگان اي خوشا دولت ديدار دل افروختگان دلم از صحبت اين چرب زبانان بگرفت بعد از اين دست من و دامن لب دوختگان عاقبت بر سر بازار فريبم بفروخت ناجوانمردي اين عافبت اندوختگان يار ديرينه چنان خاطرم از كينه بسوخت كه بناليد به حالم دل كين توختگان
نوح تویــی روح تویـی فاتـح و مفتوح تویی
نور تویــی سور تویـی دولت منصـور تویـی
قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی
حجـره خورشیــد تویـی خـانه نـاهید تویی
روز تویـی روزه تویـی حاصـل دریوزه تویی
دانه تویی دام تویـی بـاده تویی جام تویی
ایــن تــن اگر کم تنــدی راه دلم کم زندی
و یک دفتر و مداد
و چند تکه رویا
و شوری در دل
و یک پیک دلتنگی
باز این من و
امیدی در دل
و اندکی تردید
و جامی نیمه از ترس
و ذهنی شفاف
و وجودی پر از عشق
باز این منم
اندکی پیچیدهتر از پیش
شاید هم سادهتر
نمیدانم
و یادی و لبخندی
و گهگاهی قطره اشکی .......


