آفتابی ترین سایه
بخوان اين آخرين شعري كه با ياد تو مي گويم بخوان اين آخرين شعري كه با ياد تو مي گويم دو چشمم خيره بر يك نقطه از ديوار دو صد لعنت بر اين بدرود بدان شايد كه در شعرم نگنجي باز به يادت باز مي گريم به يادت باز مي خندم ولي من روزن آن خاطرات با تو بودن را بدان هرگز نمي بندم بخوان اين آخرين شعري كه با ياد تو مي گويم اگر در اين زمان دنيا غم انگيز است خداحافظ خداحافظ تو را زين پس درون سينه مي جويم بخوان اين آخرين شعري كه با ياد تو مي گويم...... ارزش مده اي شاعر عشقِ مردم را. هايوهويِ آنيِ
ستايشهاي پُرشور خواهدگذشت و تو خواهيشنيد قضاوتِ جاهلان و خندهي جماعتِ سرد را سلطاني تو. در تنهاييات
زندگي كن رهسپار شو در
جادهي رهايي هركجا كه انديشهي
رهايَت كشانيد به كمال رسان ثمرات انديشههاي محبوبت را و در ازاي اين
دلاوريِ نجيب پاداشي طلب مكن. پاداش در درونِ توست تو خود دادگاهِ متعاليِ خويشي تو خود توانِ ستايشِ
كارِ خويش را داري از همه سختگيرانهتر از كارِ خويش
خشنودي اي هنرمندِ سرسخت؟ اگركه خشنودي از
كار خويش بگذار نفرينش
كنند جماعت و در شيطنتِ
كودكانهشان بلرزانند سهپايهي آتشدانت را و تف بيندازند
به قربانگاهت جايي كه آتشِ تو شعلهور است. یـار مـرا غـار مـرا عشــق جگـرخـوار مـرا یـار تویـی غار تویـی خواجه نگهدار مرا سیــنه مشـروح تویی بر در اسرار مرا مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا قنـد تویـی زهر تویی بیش میازار مرا روضه اومیــد تویـی راه ده ای یار مرا آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا پخته تویـی خـام تویی خام بمگذار مرا راه شـدی تا نبـدی ایـن همه گفتار مرا نشستم کنارساحل عاشق منتظر طلوع عشق توام خورشیدم بتاب و منو گرم عشقت کن خورشیدم بتاب و غرق بوسه های زندگیم کن ببین دل من تنها درساحل عشق ببین چطور مشتاق طلوع گرم خورشید عشق توست من بودم ودریای عشق تو بلند بلند صدایت کردم باموج عشق که اومدی تورامحکم تو اغوشم فشردم نرمی تنت گیجم کرده بود حس قشنگی داشتم
امشب هوا سرد است امشب اشکها بی ارزشند امشب دوستت دارم بی معنیست امشب چیزی درون تو مرد امشب چیزی درون تو دفن شد رها کن رها شده ای ... باز من و چند کتاب
وبا هر جمله اي صد ژاله مي ريزم
كه آن تب لاله گل زار الفت را ديگر هرگز نمي بويم
ديگر هرگز نمي بويم
چون مي دانم تو را زين پس نخواهم ديد
و ديگر من گلي از باغ گلهايت نخواهم چيد
قلم گويي كه با اكراه مي لغزد
واز وحشت چه مي لرزد
تو گويي اين قلم از واژه بدرود مي ترسد
نگاهم مات و بي روح است
و دل سرشار اندوه است
كه از اين پس رخ زيباي تو
تصوير قاب چشم مشتاقم نخواهد بود
دو صد لعنت بر اين بدرود
و با مرغي ديگر
شايد كني پرواز
ولي من آشيان عشق پاكت را
به رسم يادگاري پاس خواهم داشت
و درهرگوشه اش تك بوته هاي ياس خواهم كاشت
منم شايد
زماني با دلي دگر در آميزم
وشايد
تا ابد از عشق بگريزم
ولي نام تو را
از هر درخت مهر كه در باغ دلم رويد در آويزم
هرگز نمي بندم
اگر گلزار عشق و مهر هم در خواب پاييز است
به جان من آرزو دارم
آرزو دارم
كه فردا در دل پاك و پر از مهرت
نسيمي خوش
معطر از بهار آيد
دوباره لاله عشقي به بار آيد
نوح تویــی روح تویـی فاتـح و مفتوح تویی
نور تویــی سور تویـی دولت منصـور تویـی
قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی
حجـره خورشیــد تویـی خـانه نـاهید تویی
روز تویـی روزه تویـی حاصـل دریوزه تویی
دانه تویی دام تویـی بـاده تویی جام تویی
ایــن تــن اگر کم تنــدی راه دلم کم زندی
و یک دفتر و مداد
و چند تکه رویا
و شوری در دل
و یک پیک دلتنگی
باز این من و
امیدی در دل
و اندکی تردید
و جامی نیمه از ترس
و ذهنی شفاف
و وجودی پر از عشق
باز این منم
اندکی پیچیدهتر از پیش
شاید هم سادهتر
نمیدانم
و یادی و لبخندی
و گهگاهی قطره اشکی .......


